از این دنیا

روزمره های یک عقل کل

بیشعوری عمومی 3

در ادامهء بحث بازهم به مشکلاتی که فرهنگ غلط و پر زحمت جامعهء ایرانی را شکل داده می پردازم: دروغ.

در شهرهای بزرگ این معضل بیشتر و بزرگتر است. گاهی جو بی اعتمادی و دروغ چنان حاکم می شود که شما حتی برای گرفتن یک تاکسی نگران هستید که مبادا تا پایان مسیر راننده تاکسی دبه در بیاورد، یا حتی اگر زودتر از پایان مسیر کرایه را پرداخت کنید، او از رساندن شما به مقصد امتناع کند.

طمع، بلندپروازی، خواسته های بیش از ظرفیت فردی و ... همه اهدافی هستند که گاهی آدمها را مایل به میانبرهای ممنوعی می کند که مثل کوچه های ورود ممنوع، دیگر هیچ ممنوعیتی ندارند.

تجربهء شکسته شدن قوانین، اعم از شرع، عرف یا قوانین مدنی آنقدر فراوان و مشهود است که عملاً بخش بزرگی از اجتماع دیگر دلیلی برای رعایت کردن آنها نمی بینند.

در بخش اخلاقیات، دروغ به عنوان حامع ترین صفت شامل همین قانون شکنی ها می شود. در عرف، سنت شکنی ها یک سرگرمی است و در قوانین مدنی مثالها آنقدر زیاد است که گفتنی نیست.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
تگ ها : بحث


بیشعوری عمومی 2

خوب. من هنوز جواب های سئوال های قبلی را برای خودم جمع بندی نکرده ام. اما هنوز دوست دارم در مورد آنها فکر کنم.

چرا دروغ می گوییم؟ یا بدتر از آن، خیلی از حرفها، قولها و وعده ها اجرا نمی شوند؟ طبیعتاً همه انرژی آدمها برای دروغ گفتن، ساختن راهی است برای رسیدن به چیزی که احساس می کنند. کاری ندارم به اینکه آیا واقعاً حقی برای رسیدن به آن چیز دارند یا نه. تحلیل من این است که اصلی ترین ریشه این کار احساس عدم امنیت است. آدمها در معاملات تجاری، در وام دادن و خرید و فروش احساس عدم امنیت می کنند. فردی وام می خواهد اما برنامه ای برای بازپرداخت ندارد. فردی کاندیدای شورای شهر است و نگران است مردم او را انتخاب نکنند. فردی طرف معامله است، اما می ترسد کالایش را ارزانتر از آنچه حق است بخرند یا برعکس...

این احساس عدم امنیت به شدت مسری است و به سادگی دو طرفه می شود. آنقدر این سرایت جدی است که در بسیاری از روابط اجتماعی، این برخورد تبدیل به یک مراسم متعارف می شود: شما وارد مذاکره برای خرید یک خانه می شوید، فروشنده و مشتری طبق برنامه از پیش تعیین شده شروع به بحث می کنند. فروشنده خود را موظف می داند کمترین امتیازات ملک را به شدت بزرگ نمایی کند، قیمت را تا حد ممکن بالا ببرد و نقاط ضعف آن را ندیده بگیرد یا انکار کند. خریدار، که ممکن است روزی خود فروشنده باشد، به سادگی این رفتار را می داند و می شناسد. پس باید با تمام قوا مشغول عیب یابی و عیب جویی باشد و به قول معروف «توی سر مال بزند» و در نهایت برای خرید رقمی بسیار پایین تر از آنچه فروشنده درخواست نموده را پیشنهاد بدهد. این مسیر آنقدر ادامه می یابد تا یکی از طرفین از نفس بیفتد و معامله را «ببرد».

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها : بحث


بیشعوری عمومی

مدتی هست که تفکر در مورد انقراض کلی فرهنگ ایرانی، ذهنم را بکلی مشغول کرده است.

بهتر است تعارف و قربان صدقه را کنار بگذاریم و قدری به این موضوع با صراحت نگاه کنیم و در مورد آن بحث کنیم. متاسفانه خیلی ها با این موضوع با کنایه های سیاسی روبرو می شوند و نهایتاً همه با هم ترجیح می دهند صورت مسئله را پاک کنند و به چیز دیگری بپردازند.

سئوال های زیادی دارم که ابتدا بصورت سئوال آنها را مطرح می کنم و بعداً در مورد هر سئوال پاسخهایی که خودم برای آنها فرض کرده ام را ثبت می کنم.

اول - در فرهنگ اجتماعی ایران، دروغ یک اصل اساسی است. به ندرت مذاکره یا مکالمه ای را می توانید بدون دروغ فرض کنید. مذاکرات شفاهی به قدری بی پایه و بی اساس است که معمولاً بدون ثبت آنها روی کاغذ و درج امضا و گرفتن شاهد و الخ... هیچکدام از این حرفها دارای صحت نخواهند بود. چرا؟

دوم - قول و قرار بین افراد دارای حداقل اعتبار است. عملاً افراد روزی صدها قول و قرار با هم می گذارند که بسیاری از آنها به دو روش حل و فصل می شوند: الف- دبه کردن که بسیار ساده است. ب- فراموش کردن و ج- اضافه کردن ده ها و صدها بند و تبصره که به سادگی اصل قول و قرار را منقضی می کند. چرا؟

سوم - حریم خصوصی. مهم نیست که در این مورد قانونی وجود داشته باشد یا خیلی از افراد از قدرت خود برای دخالت در حریم خصوصی افراد سوء استفاده کنند. این موضوع حتی در بین افراد بسیار عادی اجتماع نیز امری فراموش شده است. چرا؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱
تگ ها : بحث


چشمه

بالاخره بعد از مدتها موفق شدم فیلم «چشمه» (The fountain) رو تماشا کنم. از آن فیلمهایی بود که من خیلی دوست دارم و عملاً به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد. به قول رفقا به پهنای صورتم اشک ریختم.

داستان اصلی فیلم حاکی از یک پارادوکس هزار ساله است برای مردها. انتخاب مشکل و مرگبار آنها بین کاری که «دوست دارند» انجام بدهند و کاری که «عقل حکم می کند».

مقایسهء داستان، که شخصیت قهرمان هر سه داستان یک نفر است، جلوه ای است از شباهت همه این ماجرا.

دانشمندی که داروی معجزه آسایی را برای درمان یک بیماری کشف کرده و درحال تکمیل آخرین آزمایشات است، در حالی که همسرش بر اثر همان بیماری در حال جان دادن است. او جدال سختی در درونش دارد وقتی که نمی داند آخرین لحظات مرگ را کنار همسرش بماند یا به امید دست یافتن به دارو، وقتش را در آزمایشگاه بگذراند. در نهایت دارو آماده می شود، اما همسر او لحظاتی پیش دنیا را ترک کرده.

در جلوهء دیگر جنگجوی عاشق که در جستجوی گلی است که جان ملکهء معشوقش را نشان می دهد، اما وقتی جنگجو با شاخهء گل به ملکه میرسد که دیگر سودی ندارد.

و در جلوهء سوم، موبدی است که در معراج خود به سمت ابدیت، روحش لایق شده که از چشمهء جاودانگی بنوشد و تنها آرزویش رساندن یک درخت است به آن چشمه. درختی که تمام عبادتهایش را زیر سایهء آن درخت گذرانده و درست در لحظه ای که به چشمه می رسند، موبد متوجه می شود که درخت مدتی است که دیگر نفس نمی کشد.

...

واقعیت این است که در زندگی آدمها وقتی که بحث مسئولیت عقلانی و مسئولیت در برابر عشق بوجود می آید، گاه این پارادوکس آنچنان تصمیم گیری را به تنگنا می کشد که ممکن است آدمها را به سادگی به کام دیوانگی بکشد. گاهی تلاشهای آدمها برای رسیدن به یک نتیجه آنقدر ناامیدانه است که واقعاً نمی داند باید دست از تلاش بکشد و تسلیم شود یا جنگیدن را ادامه دهد. جدال سخت از آنجا شروع می شود که برای جنگیدن باید دست از احساس بکشی و عشق را یک اطاق آنطرف تر بگذاری، و تلخ تر آن است که با تمام این مبارزه با خود، تلاشهایت به نتیجه ای نمی رسد و در نهایت فقط سرزنش هایت برای خودت می ماند.

دانشمند داستان ما هم بین همین سرزنش های خودش ماند. در نهایت نمی دانی که باید می ماند و جان دادن همسرش را تماشا می کرد و تسلای تنهایی هایش می شد، یا اینکه کمی بیشتر وقت می گذاشت، شاید همسرش زنده می ماند؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
تگ ها : این روزها


 

گاهی آدم از لج دشمن زندگی می کند.

ببخشید، اما فقط گاهی. اینکه هر روز و هر ساعت بخواهد چیزهایی را به همه جهان اثبات کند یا اینکه با هر قدمش دنبال زدن مشتی به دهان دشمنش باشد، بیشتر از افتخار آفرینی برای آدم عقده شخصیتی ایجاد می کند. آن وقت است که می شوی یک عروسک یا نهایت یک مترسک. دشمنت خیلی راحت با تو بازی می کند و غیر دشمن هم تو را فقط یک بازیگر تئاتر تلقی خواهند کرد.

پس بهتر است آدم بجای اینکه اجازه بدهد برای تصمیم گیری بجای نگاه کردن به دستهای دشمنان، به عقلش رجوع کند تا به این وضعی که هست نیفتد.

ممکن است شما گاهی این موضوع را صرفاً با کاربرد سیاسی بخوانید. اما خیلی وقتها در لایه پنهان تصورات و تعقلات حکیمانه زندگی فردی مان نیز این موضوع مصداق پیدا می کند.

باید خیلی بیشتر به همه چیز دقت کنیم.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها : زندگی


دوست

یک چیز را در زندگی یاد گرفتم که با ارزش ترین چیزها در زندگی ما آدمها معمولاَ آنهایی هستند که خیلی راحت به دست می آیند و بسیار ساده تر از دست می روند.

مثلاَ به بهترین دوستهایی که دارید نگاه کنید. آنها خیلی ساده بدست آمدند. خیلی ساده تر از خیلی آدمهای دیگر. آنها با لبخند دست شما را فشرده اند و معمولاَ احوالپرسی های آنها از همه آدمهای دیگر کوتاه تر است. گاهی حتی یک نگاه بین شما می تواند دنیایی از حرفها را رد و بدل کند. چشمهایتان با هم حرف می زنند. آنقدر که گاهی بعد از چند دقیقه ممکن است حرفهای "اساسی" تان تمام شود. درددل ها و قصه ها به کنار. آنها "کنه" روحت شما نیستند. روزی دوازده بار به شما تلفن نمی زنند. معمولاَ چیزی برای سرزنش کردن شما دارند و شما هیچوقت این از این سرزنش ها ناراحت نمی شوید. اما آنها خیلی راحت از دست می روند.

فقط کافی است شما آنها را نادیده بگیرید.

آن وقت است که یک روز به یادتان می آید و قلبتان فشرده می شود و احساس می کنید چقدر دلتان برایش تنگ شده و آنقدر سراغش را نگرفته اید که دیگر نه یادی مانده ...

از همین روست که خیلی روزها دلتنگ دستهایی می شوم و چشمهایی که لبخندشان دوست است با آدم. نیرنگی پشتش نیست و... حداقل روحم را به درد نمی آورد.

خیلی دلتنگم. نوشتن چاره اش نیست. اما روح بی قرار است و لبریز می شود گاه از سکوتهای پر سر و صدا.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
تگ ها : سکوت


همه جا آرومه

اینترنت ساکته.
تمام پورتها بسته اس.
هیچ صفحه ای باز نمیشه.
حتی فیلتر شکن هم وصل نمیشه.

من چقدر خوشبختم.
فایلهایی که فرستاده بودم توی خونه روش کار کنم توی ایمیله.

ایمیل باز نمیشه.
شنبه صبح هم باید کارهای تمام شده رو تحویل بدم. 

من چقدر خوشبختم.
آخه حفظ نظام خیلی مهمه.

@#%@ ### !!! 

(ارسال شد برای مسابقه وبلاگ نویسی انقلاب اسلامی و امام خمینی)

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها : این روزها


شبه اطلاعات

اشتباه نکنید.
آدم و حوا در بهشت، میوهء درخت «آگاهی» را نخوردند.
آنها میوهء درخت «شبه آگاهی» بود که خوردند. میوه ای که در آنها آگاهی را از بین می برد و عیب جویی را جایگزین آن می کرد.
چون در داستان آمده، بعد از خوردن میوه، اولین اتفاقی که افتاد، فرو افتادن لباسهای بهشتی آنها بود و لباس بهشتی آنها چیزی نبود بجز «آگاهی». پیش از خوردن میوه، هیچ برهنگی در آنها وجود نداشت، زیرا که نگاهشان نگاهی الهی بود و زیبا بین. آنها تازه بعد از خوردن میوه بود که متوجه شدند تا آن زمان «برهنه» بوده اند و میوهء «شبه آگاهی» اولین اثرش را با «عیب جویی» و «بد نگاه کردن» نشان داد و آنها تازه از آن زمان، همدیگر را «برهنه» دیدند. این همان میوه ای است که شما هر روز می خورید و با دیدن اولین زن «برهنه» به او بعنوان یک زن «برهنه» نگاه می کنید. زیرا اگر او لباسی به تن نداشته باشد، در چشمان شما هیچ حجابی از آگاهی برای محافظت از او در مقابل «بد اندیشی» شما وجود ندارد.
برای بدست آوردن آگاهی، هنوز هم نخوردن میوهء ممنوعه اثر بخش است. فقط کافی است هر بار چیزی در نگاهتان زشت و ناپسند آمد، یک بار به درون خودتان نگاه کنید و ببینید چقدر این زشتی، محصول «عیب جو» بودن شماست.
 
آدم و حوا از آن روز تازه متوجه شدند که نپوشاندن بدنشان کار بدی است. چون تازه کار بد را شناخته بودند.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها : این روزها


تولد بلاگ باشگاه دایناسورها

یواش یواش تاریخچه ساختن این بلاگ هم داره قدیمی میشه. یه بلاگ خاک گرفته که از روزی چند بلاگ به چند روز یه بلاگ تناوب داشته و خواننده های انگشت شماری که از فرط قدیمی بودن شدن دوستای ندیده و نشناخته.

اواخر دی ماه هشتاد و دو بود که از سر کنجکاوی رفتم ببینم این بلاگ که میگن چیه. الان اگه ازم بپرسن خوب این بلاگ که میگن چیه هنوز باید کمی فکر کنم...

به هر حال اوج و فرود های زیادی تو این سالها برام اتفاق افتاد و همیشه نوشتن اولین و ساده ترین روش برخورد من بود برای تخلیه استرسها و حداقل تحلیل برخورد خودم با اونها.

حالا بعد از سالهاست که به این نتیجه رسیدم: «مهم ترین چیزی که باقی می ماند، خاطره است».

و من متاسف تر از همه لحظاتی ام که برای هر کسی خاطره تلخی بجا گذاشته ام...

«سال به سال تنها تر از پارسال!»

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ ها : زندگی


اندر عرایض

من پیش خودم اعتراف می کنم که تا بحال نتوانسته ام به خودم ثابت کنم که آدم اصلاح پذیری هستم. اما اولین سئوالی که بعدش از خودم می پرسم، اینه که خوب این آیا میتونه دلیل یا بهانه ای برای دیگران باشه برای سرزنش کردن من؟

خوب. برای مثال یک خرس گریزلی مثل من را تصور بفرمائید که با بیست و شش کیلو اضافه وزن فرق چندانی با تویوتا پرادو ندارم. بعد یه روز شکم مبارک که امر همایونی شان همواره مطاع است، دستور می دهند برویم تا این سوپر مارکت شیرین عسل یه دانه شکلات نقلی خرید بفرمائیم و بعد با یه کیسه دو کیلویی انواع تنقلات کودکانه بیرون می آییم. خوب در شکلات پرستی ما که شکی نیست، دکتر جان هم که فرمودن قند و کلسترول همایونی در حد یه سکته ایه. اما به نظر شما یه جناب هیبت دیگه که خودش باید از پهلو سوار آسانسور بشه، حق داره نسبت به این اخلاق ما سخنرانی کنه؟

ادامه دارد!

ادامه مطلب   
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها : زندگی


مثلاً

یک مسابقه در جریان است. بین شما و خودتان. اما عجیب ترین صحنهء این مسابقه مربوط به فداکاری بی موردی است که شما می کنید و برای برنده شدن، از خودتان تعمداً عقب می افتید.

در یک جنبه دیگر هم این مسابقه هم بی مانند است، چون هیچکس شما را بخاطر این فداکاری تمجید نمی کند، اما بزرگترین سرزنش کننده این صحنه کماکان خودتان خواهید بود.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها : زندگی


مسیح

امشب یاد حمید سلیمانی افتادم که می گفت یک تولد در راه داری. گفت یک درد را می بینی که شاید از آن یک مسیح بدنیا بیاید یا یک شیطان مجسم. این سرنوشت خیلی از آدمها است. یک جرقه از زندگی لازم است که آنها را به خود بیاورد. این جرقه شاید در نهایت یک دروغ باشد یا حتی یک نگاه سرد. از زبان آنکس که کمتر از همه انتظار داری یا از چشمش.

مدت زیادی درد کشیدن آدم از چراها شروع می شود و به خیلی جاهای دیگر می رسد. من آدمهای زیادی را دیدم که از فرط این چرا ها دیوانه شدند یا مردند. آدمهای دیگری از این چرا ها به چگونه ها رسیدند و از چگونه ها به شاید ها و باید ها. راهشان اشتباه بود.

اما روزی هم می رسد که درد تمام می شود و آنوقت آنقدر به درد عادت کرده ای که «درد بی دردی علاجش آتش است»... می خواهی آتش بسازی اما ترس ها زیاد است. باز هم خیلی آدمها هستند که با همان کور سوی شمعی در گوشهء سقاخانهء امامزاده زنده می مانند و آدمهایی هم مثل من دائم توی گوش خودشان تکرار می کنند «به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن»

مدتها دنبال شمع می گشتم و دست آخر جستجو را که رها کردم شمع روشن را در درون خودم پیدا کردم. این آتش در درون من است که روشن است. آتشی که از روز اول خودم روشن کرده بودم و جایی در میان یخ های کوهستان دنبالش می گشتم: عینکی که دنبالش می گشتم روی چشمم بود. مشکل چشمهایم بود که باز نبود.

و این داستان در این نقطه تمام می شود؟ نه. این تازه آغاز داستان است.

بگذریم...

شاید در بند زمان نباشد. اما یکی از همین روزها خدا را توی همین کوچه پشتی ملاقات می کنم و خودش می داند که چقدر نگفتنی ها توی دلم مانده فقط برای او...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها : زندگی


استعفا

می دانید؟ هر آدمی در زندگی نیاز به یک قهرمان دارد. نیاز به چیزهایی برای از دست دادن دارد و نیاز به مقداری امید هم دارد. درست مثل یک گاوصندوق که نیاز دارد چیزی درونش باشد و نیاز دارد که قفلی هم داشته باشد.

حالا فرض کنید گاوصندوقی را که می خواهد از امانتداری استعفا دهد. در این مرحله آدمها دیگر قهرمانانشان را توی شومینه می اندازند، از دست دادنی ها را فراموش می کنند و امید را توی سینک دستشویی می ریزند.

دیگر به این آدمها چه می توان گفت؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
تگ ها : زندگی


گمشده

گمشدگی هم انواعی دارد.

آدمهایی هستند که هر چه بیشتر می گردند، بیشتر درک می کنند که چقدر گم شده اند

آدمهایی که حتی در خانه شان ممکن است احساس غربت کنند

آدمهایی که آنقدر غریبه اند که بیست هزار کیلومتر دور از خانه برایشان با کوچه بغلی هیچ فرقی نمی کند

بر عکس، آدمهایی هم هستند که حتی نمی دانند گم شدن یعنی چی؟ آدمهایی که توی بقالی خریدن دیجستیو شش هزار تومنی رو به ساقه طلایی ترجیح میدن ولی تو کوچه های لوس آنجلس دنبال کله پاچه فروشی می گردن.

 

من هم در سکوت خودم گم شده ام. حتی نمی دانم حرفم را چگونه شروع کنم؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها : سکوت


 

1

می دونی عربها به گوگل پلاس چی می گن؟ ... قوقل فلوس.

 

2

به اینترنت میگن انطرنت.

 

3

از خاطرات مسافر کوچولو: به همبرگر میگن: همبرقر.

 

4

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا "پژو" توی عربها هیچ طرفدار نداره؟

 

6

وبلاگ را بخاطر بسپار. آر اس اس رفتنی است.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها : چرت و پرت


گمشده

1

بعضی ها بیدار که می شوند، رویاهایشان تمام می شود و کابوسها آغاز.

 

2

بعضی ها بیدار که می شوند، کابوسهایشان تمام می شود و رویاهایشان آغاز.

 

3

بعضی ها بیدار نمی شوند.

 

4

بعضی ها بیدار که می شوند، تعجب می کنند.

 

5

بعضی ها بیدار می شوند، بقیه خوشحال می شوند.

 

6

بعضی ها بیدار می شوند...

 

7

ای بابا...

 

برگردیم سر اصل مطلب. مدتیه رویاهام رو گم کردم. نیست. پلکهام رو که می بندم جز یه تخته سیاه تر و تمیز هیچ چیز نیست. همه اش سکوت و البته خواب رفتن همه بدنم در حالیکه خودم هنوز بیدارم. ای لعنت!

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
تگ ها : این روزها


ساکت

چیزهایی در زندگی هر انسانی هست که تا آخرین لحظهء زندگی در مورد آن سکوت می کنند. چیزهایی که هیچکس حتی اگر گفته شوند هم کسی نمی فهمد چرا باید در موردشان سکوت کرد. اما در همه این سکوتها شک کردن درست مثل زیر سئوال بردن همهء بودن آن آدمها است. آدمهایی که گاهی در مورد اشتباهاتشان سکوت می کنند و می دانند که بعضی زخمها را باید بست و فراموش کرد. درست مثل زخمهایی که اگر باز بمانند به خارش می افتند و کمترین لمسی برایشان یک زخم جدید است.

دوست داشتن و دوستی داشتن هم برای آدمها مانند همین سکوت کردن است. اگر کنار کسی نشستید و احساس کردید در مورد چیزی سکوت می کند، او را وسوسه نکنید زخمهایش را بخاراند. او راحت نخواهد شد، بلکه فقط اوضاع بدتر می شود: این خارش زخمهای تازه بسته شده، شهوت دردناکی دارد و شما اگر دوست خوبی باشید، خیلی خوب می دانید که باید در مورد بعضی زخمها فقط سکوت کرد.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها : سکوت


یک نگاه

من فعلاً از شهری با شما حرف می زنم که هر سال جریمه های رانندگی دو برابر می شود، اما بجای آرام شدن خیابان، وضعیت رانندگی چهار برابر بدتر می شود.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
تگ ها : زندگی


اشتباه

حکایت اشتباه کردن برای ما شده همون قضیه نیشگون گرفتن از گوشهء پلوور مامان باف. یه سر نخ گیرت میاد و می کشی و ...

یه وقت به خودت میای میبینی لباست اونقدر شکافته که فقط آستین هاش مونده...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : زندگی


روابط شغلی

دلم می خواد به سبک این فیلمهای وسترن، یه چاقو جیبی رو از نوک بگیرم و بی هوا پرت کنم  و با اقتدار از اطاق برم بیرون.

بعد نیم ساعت بعدش مثل کارتون داداش کایکو یه نفر با چشمهای وق زده بیفته زمین

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : چرت و پرت