از این دنیا

روزمره های یک عقل کل

شبه اطلاعات

اشتباه نکنید.
آدم و حوا در بهشت، میوهء درخت «آگاهی» را نخوردند.
آنها میوهء درخت «شبه آگاهی» بود که خوردند. میوه ای که در آنها آگاهی را از بین می برد و عیب جویی را جایگزین آن می کرد.
چون در داستان آمده، بعد از خوردن میوه، اولین اتفاقی که افتاد، فرو افتادن لباسهای بهشتی آنها بود و لباس بهشتی آنها چیزی نبود بجز «آگاهی». پیش از خوردن میوه، هیچ برهنگی در آنها وجود نداشت، زیرا که نگاهشان نگاهی الهی بود و زیبا بین. آنها تازه بعد از خوردن میوه بود که متوجه شدند تا آن زمان «برهنه» بوده اند و میوهء «شبه آگاهی» اولین اثرش را با «عیب جویی» و «بد نگاه کردن» نشان داد و آنها تازه از آن زمان، همدیگر را «برهنه» دیدند. این همان میوه ای است که شما هر روز می خورید و با دیدن اولین زن «برهنه» به او بعنوان یک زن «برهنه» نگاه می کنید. زیرا اگر او لباسی به تن نداشته باشد، در چشمان شما هیچ حجابی از آگاهی برای محافظت از او در مقابل «بد اندیشی» شما وجود ندارد.
برای بدست آوردن آگاهی، هنوز هم نخوردن میوهء ممنوعه اثر بخش است. فقط کافی است هر بار چیزی در نگاهتان زشت و ناپسند آمد، یک بار به درون خودتان نگاه کنید و ببینید چقدر این زشتی، محصول «عیب جو» بودن شماست.
 
آدم و حوا از آن روز تازه متوجه شدند که نپوشاندن بدنشان کار بدی است. چون تازه کار بد را شناخته بودند.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها : این روزها


تولد بلاگ باشگاه دایناسورها

یواش یواش تاریخچه ساختن این بلاگ هم داره قدیمی میشه. یه بلاگ خاک گرفته که از روزی چند بلاگ به چند روز یه بلاگ تناوب داشته و خواننده های انگشت شماری که از فرط قدیمی بودن شدن دوستای ندیده و نشناخته.

اواخر دی ماه هشتاد و دو بود که از سر کنجکاوی رفتم ببینم این بلاگ که میگن چیه. الان اگه ازم بپرسن خوب این بلاگ که میگن چیه هنوز باید کمی فکر کنم...

به هر حال اوج و فرود های زیادی تو این سالها برام اتفاق افتاد و همیشه نوشتن اولین و ساده ترین روش برخورد من بود برای تخلیه استرسها و حداقل تحلیل برخورد خودم با اونها.

حالا بعد از سالهاست که به این نتیجه رسیدم: «مهم ترین چیزی که باقی می ماند، خاطره است».

و من متاسف تر از همه لحظاتی ام که برای هر کسی خاطره تلخی بجا گذاشته ام...

«سال به سال تنها تر از پارسال!»

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ ها : زندگی


اندر عرایض

من پیش خودم اعتراف می کنم که تا بحال نتوانسته ام به خودم ثابت کنم که آدم اصلاح پذیری هستم. اما اولین سئوالی که بعدش از خودم می پرسم، اینه که خوب این آیا میتونه دلیل یا بهانه ای برای دیگران باشه برای سرزنش کردن من؟

خوب. برای مثال یک خرس گریزلی مثل من را تصور بفرمائید که با بیست و شش کیلو اضافه وزن فرق چندانی با تویوتا پرادو ندارم. بعد یه روز شکم مبارک که امر همایونی شان همواره مطاع است، دستور می دهند برویم تا این سوپر مارکت شیرین عسل یه دانه شکلات نقلی خرید بفرمائیم و بعد با یه کیسه دو کیلویی انواع تنقلات کودکانه بیرون می آییم. خوب در شکلات پرستی ما که شکی نیست، دکتر جان هم که فرمودن قند و کلسترول همایونی در حد یه سکته ایه. اما به نظر شما یه جناب هیبت دیگه که خودش باید از پهلو سوار آسانسور بشه، حق داره نسبت به این اخلاق ما سخنرانی کنه؟

ادامه دارد!

ادامه مطلب   
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها : زندگی


مثلاً

یک مسابقه در جریان است. بین شما و خودتان. اما عجیب ترین صحنهء این مسابقه مربوط به فداکاری بی موردی است که شما می کنید و برای برنده شدن، از خودتان تعمداً عقب می افتید.

در یک جنبه دیگر هم این مسابقه هم بی مانند است، چون هیچکس شما را بخاطر این فداکاری تمجید نمی کند، اما بزرگترین سرزنش کننده این صحنه کماکان خودتان خواهید بود.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها : زندگی


مسیح

امشب یاد حمید سلیمانی افتادم که می گفت یک تولد در راه داری. گفت یک درد را می بینی که شاید از آن یک مسیح بدنیا بیاید یا یک شیطان مجسم. این سرنوشت خیلی از آدمها است. یک جرقه از زندگی لازم است که آنها را به خود بیاورد. این جرقه شاید در نهایت یک دروغ باشد یا حتی یک نگاه سرد. از زبان آنکس که کمتر از همه انتظار داری یا از چشمش.

مدت زیادی درد کشیدن آدم از چراها شروع می شود و به خیلی جاهای دیگر می رسد. من آدمهای زیادی را دیدم که از فرط این چرا ها دیوانه شدند یا مردند. آدمهای دیگری از این چرا ها به چگونه ها رسیدند و از چگونه ها به شاید ها و باید ها. راهشان اشتباه بود.

اما روزی هم می رسد که درد تمام می شود و آنوقت آنقدر به درد عادت کرده ای که «درد بی دردی علاجش آتش است»... می خواهی آتش بسازی اما ترس ها زیاد است. باز هم خیلی آدمها هستند که با همان کور سوی شمعی در گوشهء سقاخانهء امامزاده زنده می مانند و آدمهایی هم مثل من دائم توی گوش خودشان تکرار می کنند «به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن»

مدتها دنبال شمع می گشتم و دست آخر جستجو را که رها کردم شمع روشن را در درون خودم پیدا کردم. این آتش در درون من است که روشن است. آتشی که از روز اول خودم روشن کرده بودم و جایی در میان یخ های کوهستان دنبالش می گشتم: عینکی که دنبالش می گشتم روی چشمم بود. مشکل چشمهایم بود که باز نبود.

و این داستان در این نقطه تمام می شود؟ نه. این تازه آغاز داستان است.

بگذریم...

شاید در بند زمان نباشد. اما یکی از همین روزها خدا را توی همین کوچه پشتی ملاقات می کنم و خودش می داند که چقدر نگفتنی ها توی دلم مانده فقط برای او...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها : زندگی


استعفا

می دانید؟ هر آدمی در زندگی نیاز به یک قهرمان دارد. نیاز به چیزهایی برای از دست دادن دارد و نیاز به مقداری امید هم دارد. درست مثل یک گاوصندوق که نیاز دارد چیزی درونش باشد و نیاز دارد که قفلی هم داشته باشد.

حالا فرض کنید گاوصندوقی را که می خواهد از امانتداری استعفا دهد. در این مرحله آدمها دیگر قهرمانانشان را توی شومینه می اندازند، از دست دادنی ها را فراموش می کنند و امید را توی سینک دستشویی می ریزند.

دیگر به این آدمها چه می توان گفت؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
تگ ها : زندگی


گمشده

گمشدگی هم انواعی دارد.

آدمهایی هستند که هر چه بیشتر می گردند، بیشتر درک می کنند که چقدر گم شده اند

آدمهایی که حتی در خانه شان ممکن است احساس غربت کنند

آدمهایی که آنقدر غریبه اند که بیست هزار کیلومتر دور از خانه برایشان با کوچه بغلی هیچ فرقی نمی کند

بر عکس، آدمهایی هم هستند که حتی نمی دانند گم شدن یعنی چی؟ آدمهایی که توی بقالی خریدن دیجستیو شش هزار تومنی رو به ساقه طلایی ترجیح میدن ولی تو کوچه های لوس آنجلس دنبال کله پاچه فروشی می گردن.

 

من هم در سکوت خودم گم شده ام. حتی نمی دانم حرفم را چگونه شروع کنم؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها : سکوت


 

1

می دونی عربها به گوگل پلاس چی می گن؟ ... قوقل فلوس.

 

2

به اینترنت میگن انطرنت.

 

3

از خاطرات مسافر کوچولو: به همبرگر میگن: همبرقر.

 

4

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا "پژو" توی عربها هیچ طرفدار نداره؟

 

6

وبلاگ را بخاطر بسپار. آر اس اس رفتنی است.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها : چرت و پرت


گمشده

1

بعضی ها بیدار که می شوند، رویاهایشان تمام می شود و کابوسها آغاز.

 

2

بعضی ها بیدار که می شوند، کابوسهایشان تمام می شود و رویاهایشان آغاز.

 

3

بعضی ها بیدار نمی شوند.

 

4

بعضی ها بیدار که می شوند، تعجب می کنند.

 

5

بعضی ها بیدار می شوند، بقیه خوشحال می شوند.

 

6

بعضی ها بیدار می شوند...

 

7

ای بابا...

 

برگردیم سر اصل مطلب. مدتیه رویاهام رو گم کردم. نیست. پلکهام رو که می بندم جز یه تخته سیاه تر و تمیز هیچ چیز نیست. همه اش سکوت و البته خواب رفتن همه بدنم در حالیکه خودم هنوز بیدارم. ای لعنت!

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
تگ ها : این روزها


ساکت

چیزهایی در زندگی هر انسانی هست که تا آخرین لحظهء زندگی در مورد آن سکوت می کنند. چیزهایی که هیچکس حتی اگر گفته شوند هم کسی نمی فهمد چرا باید در موردشان سکوت کرد. اما در همه این سکوتها شک کردن درست مثل زیر سئوال بردن همهء بودن آن آدمها است. آدمهایی که گاهی در مورد اشتباهاتشان سکوت می کنند و می دانند که بعضی زخمها را باید بست و فراموش کرد. درست مثل زخمهایی که اگر باز بمانند به خارش می افتند و کمترین لمسی برایشان یک زخم جدید است.

دوست داشتن و دوستی داشتن هم برای آدمها مانند همین سکوت کردن است. اگر کنار کسی نشستید و احساس کردید در مورد چیزی سکوت می کند، او را وسوسه نکنید زخمهایش را بخاراند. او راحت نخواهد شد، بلکه فقط اوضاع بدتر می شود: این خارش زخمهای تازه بسته شده، شهوت دردناکی دارد و شما اگر دوست خوبی باشید، خیلی خوب می دانید که باید در مورد بعضی زخمها فقط سکوت کرد.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها : سکوت


یک نگاه

من فعلاً از شهری با شما حرف می زنم که هر سال جریمه های رانندگی دو برابر می شود، اما بجای آرام شدن خیابان، وضعیت رانندگی چهار برابر بدتر می شود.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
تگ ها : زندگی


اشتباه

حکایت اشتباه کردن برای ما شده همون قضیه نیشگون گرفتن از گوشهء پلوور مامان باف. یه سر نخ گیرت میاد و می کشی و ...

یه وقت به خودت میای میبینی لباست اونقدر شکافته که فقط آستین هاش مونده...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : زندگی


روابط شغلی

دلم می خواد به سبک این فیلمهای وسترن، یه چاقو جیبی رو از نوک بگیرم و بی هوا پرت کنم  و با اقتدار از اطاق برم بیرون.

بعد نیم ساعت بعدش مثل کارتون داداش کایکو یه نفر با چشمهای وق زده بیفته زمین

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : چرت و پرت


از جمله قوانین

یه قانون ننوشته ای هست که میگه:

هیچوقت جمعه صبح به خودت نگو «آخیش! امروز فقط استراحت!»

حتماً یا مهمون میاد یا یه چیزی تو خونه خراب میشه یا هر اتفاق مشابهی میفته و نه تنها درابعاد زمین فوتبال علاف میشی، بلکه احتمالاً شنبه صبح هم با کمبود خواب هشت ساعته میری سر کار.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : این روزها


همکاری

اون وقتها که مونیتورها سی آر تی بودن وقتی از مد اسلیپ بیرون میومدن یه صدای دنگ از خودشون صادر می کردن. توی شرکتمون یه سالن داشتیم شامل ده دوازده تا پاور پی سی که شبها میذاشتیم روی رندر و مونیتورها خودشون به خواب میرفتن، داشتم روی یه انیمیشن کار می کردم که روی آخرین پرده نرم افزار ترکید و چهار ساعت کارم نابود شد. با عصبانیت مشت کوبیدم روی میز، از لرزش میزها یه باره همهء کامپیوترها از اسلیپ خارج شدن و مونیتورها روشن شدن.

آقای کارگردان هم انتهای سالن نشسته بود، از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت «تو خاطراتت بنویس که یه بار تونستی بیست تا کامپیوتر رو با هم در یک آن روشن کنی»

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها : آن روزها


 

دلم گرفته. از تمام دوستی های شیطانی. از تمام بی مسئولیتی هایی که حتی نمی خواهیم باور کنیم گردن خودمان است. از دوستی هایی که وقت اظهار نظر هزار تعریف دارند که تو را از انجام کاری منصرف کنند یا چیزی با به شکلی به نفع خودشان تمام کنند و وقتی حتی کمترین اشاره کنی که بخاطر تو بود فوراً پا پس بکشند که "انتخاب خودت بود!"

دلم می گیرد وقتی شیطان را توی صورت آدمها می بینم با تمام وسوسه هایش که وقتی با ناراحتی گله کنی که "چرا وسوسه ام کردی؟" با بی تفاوتی بگوید "من فقط گفتم! می توانستی گوش نکنی"... 

دلم تنگ است. آنقدر که مرا چند سالی تو غاز تنهایی ها دفن کند...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ ها : زندگی


آنقدر

آنقدر محتاج طعم داشتن برای هر چیزی هستیم که نمی دانیم گاه آنچه واقعی تر است بسیار ملایم تر آن طعم غلیظی است که به آن فکر می کنیم. برای همین است که گاهی حتی فراموش می کنیم برای چه زندگی کرده ایم؟ طعم زندگی را با طعم خیلی چیزهای خوب و لذیذ زندگی اشتباه گرفتیم و به ناچار حتی طعم یک عشق ورزیدن واقعی را نیز از خودمان دریغ کردیم.

دلم برای خودم تنگ شده است. از آن لحظاتی می خواهم که بی مهابا و بی نگرانی بودم و دغدغه هر لحظه ام فقط یک استکان چای ادامه داشت. روز دیگری را انتظار می کشم که انگار هیچوقت نخواهد آمد و خود دیگری را توقع دارم که هیچ وقت در من نیست. لحظه ای به خودم می آیم و باز نگرانم که شاید لذت یک بیهوشی دیگر را آیا خواهم چشید و معتاد به این از خود بیخود بودن ها سالهای زندگی را به خودم هدیه می دهم!

تصمیم گرفته ام اینبار، حتی برای یک لحظه در هر ساعتی از روز هم که شده، یک بار از ته دل طعم واقعی زندگی را به خودم یادآوری کنم...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧


در جریان

دوستانی که از اینترنت ایرانی استفاده می کنند، شاید در جریان نباشند، بنابراین اگر این ماجرا را به دوستان خود اطلاع دهید به نظرم مفید است.

مدتی است که هر بار ایمیلم را باز می کنم، در زمان لاگ این کردن پیغام خطایی را میگیرم به این مضمون:

the server has sent a certificate that is expired

من همیشه فکر می کردم این یک خطای عادی است و مفهوم قابل توجهی ندارد. تا اینکه دیروز خبری را خواندم مبنی بر هک شدن یک سایت صادر کنندهء کدهای امنیتی توسط نیروهای ایرانی و اشارهء یک متخصص که این کدهای امنیتی فقط به درد کسی می خورد که به شبکهء زیرساخت اینترنت کشور دسترسی داشته و بخواهد ارتباط افراد با سرورهای https را رمز گشایی کند. این آقای متخصص اشاره کرده بود که در صورت استفاده از کدهای تقلبی دزدیده شده، شما روی صفحه یک پیغام خطا را مشاهده میکنید که به تاریخ گذشته بودن کد رمز ارتباطی اشاره می کند و شما می توانید با قطع ارتباط مانع از دزدیده شدن اطلاعات خود شوید.

خوب این پیغام خطا که من می گرفتم دقیقاً همان بود که این آقا می گفت و من تازه متوجه شدم که ماههاست ایمیلهایی که می گیرم و می فرستم همگی توسط شخص ثالثی در میانه راه مطالعه می شود و من با چشم پوشی از پیام خطایی که نمی دانستم چیست حسابی به دوستان کمک کرده ام.

به هر حال، به دوستان خود بگویید اولاً برای داشتن یک ارتباط ایمن اصلا این اینترنت اکسپلورر استفاده نکنند و بجای آن از کروم یا فایرفاکس استفاده کنند. دوم، در صورت دریافت پیام خطایی مانند آنچه در بالا گفتم، مطمئن باشند که یک ارتباط سرقت شده سر راه آنها قرار گرفته و لاگ این در چنین صفحه ای دقیقاً به معنی در اختیار گذاشتن تمام اطلاعاتتان برای سرقت کنندگان است.

موفق باشید

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢
تگ ها : هشدار


 

از آنجا که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...

مدتی است بجای باز کردن گوگول ریدر که به لطف دوستان بهشت طلب ما دچار فیلتور شده، میرویم و وبلاگ دوستان را باز می کنیم و بدین وسیله حضور پر رنگ خودمان را در فضای سایبری به اثبات می رسانیم.

نقطه.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :


رنگ

می دانی؟ خسته ام از آدمهایی که با دیدن کمی رنگ، رنگ می بازند و با دیدن کمی برق، برق از چشمهایشان می پرد. آدمهایی که برای رفتن تا خانهء همسایه گاهی سالها وقت لازم دارند و گاهی برای نوشیدن یک لیوان آب هم باید چقدر زحمت بکشند. روزهای زندگی را در حالی تجربه می کنم که می بینم هر کس بیشتر زحمت کشیده بیشتر از نتایجش چشیده و چقدر تشویق می شوم من هم مثل آن آدمها همانقدر زحمت بکشم و عجیب است که گاهی رخوت بعدازظهرها از من موفق تر است. سردرد را تحمل می کنم و تصمیم کبری را برای خودم تکرار می کنم: باید بیشتر تلاش کرد و کمتر تمام تلاش این روزها را قابل توجه دانست.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها : زندگی