از این دنیا

روزمره های یک عقل کل

پیوند

رگ و ریشه هایم را به یک درخت سبز پیوند زدم تا شاید میوه ام شکوفه ای باشد. سرمای زمستان را نمی توان زیاد سرزنش کرد که حتی خشکیدن ها هم اول از دل خودت شروع شد. دل از دنیا بریدم و در این بریدن دهانی بسته شد و هزار دهان باز شد و آنگاه که دیگر نخواستی و دل نبستی دیدن آغاز شد و تماشاخانه ای برایت شروع شد که دیگر گفتنی نیست.

دل بریدن از دنیا و امید بستن به زندگی دیگر شاید برای خیلی از آدمها چیزی مانند یک توهم باشد یا مخدری برای نشئه ماندن از غمهای این دنیا. من در این دل بریدن آزاد شدنی از بند تمام نگرانی ها و ناراحتی هایی را دیدم که جز در باران نمی توان یافت. در این دل بریدن برنده شدنی را دیدم که هیچوقت باختی در کنارش نیست. این یک بازی عاشقانه است که در آن تنها وقتی برنده ای که خوب باخته باشی.

شاید هم این خون یک درخت است که در رگهایم می دود. این روح یک نسیم خنک است که بازوهایم را در بر می گیرد و عجیب که خنکی آن چنان چیره است که زمهریر و تفتستان هم رقیبش نمی شود.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها : زندگی


 

از انتظار پاییز رسیدم به انتظار زمستان و از انتظار زمستان رسیدم به انتظار بهار. این را مادربزرگ موسپید داستان برای کودکانی می سرود که هنوز از بهار حتی به تابستان هم نرسیده بودند و معنی داغی آفتاب را نمی فهمیدند. سرود مادربزرگ همیشه یک بیت جلوتر از عقل بچه ها می دوید و ماهی های حوضچه هم خوشحال شکوفه های سیب را توی انعکس لرزان حوض تماشا می کردند...

نه من از خشت و گل های آن بهار گمشده چیزی یادم می آید و نه تو حتی یک برگ از آن همه سبزی را دیدی. روزگار ما آدمها همیشه پر بوده از توهم ترسهای پیش نیامده. قلعه های سر به فلک کشیده مان هم همیشه نوک کوه منتظر حملهء دشمنی بودند که اگر یک شاخه گل به سویشان دراز می کردی همگی اشک ریزان در آغوشت می کشیدند.

خیال سرزنش ندارم یا حتی گله گذاری. گرچه این روزها دلم از پس هر آشوبی هزار بار به هم می پیچد که مبادا روزگار کمی با من نامهربان شده باشد. داشتم قصه قدرنشناسی آدمهایی را برای خودم مرور می کردم که از ترس ملاقات یک گناهکار روزی هزار نفر را در میدان چشمشان اعدام می کنند.

من اگر جای تو بودم،

یک پرک از گلبرگهای شکوفه هایی که در مشتم بود را فوت می کردم توی هوا و تمام آرزوهای دلم را برای برآورده شدن سوارش می کردم و می فرستادم به آسمان...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها : زندگی


بی حوصله

بی حوصله ام. آنقدر که نه حوصله فکر کردن دارم، نه حوصله درک کردن. نه دلم می خواهد بنویسم و نه دلم می خواهد کاری انجام دهم.

به این می گویند مرحلهء تعالی به سمت یک شهروند درجه یک و یک مقلد تمام عیار.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها : چرت و پرت


امروز

من یک نسیم تابستانی ام که از نفس تو می وزم. یک قطره زلالم که گوشه چشمت خانه کرده باشد. شاید هم یک لبخند فراموش شده ام که کنار لبت ماسیده باشد.

من اینجایم. همین کنار. جایی که هیچکس نمی بیند و نمی داند...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
تگ ها : زندگی


مه

روزهایت به سبزی کوهستان. فرشتهء مه آلود آن بالادست که مثل ابر میان دره ها جاری میشود را دیده ای؟ همه مردم نادان این روستا تنها ابری سرگردان میشمرندش. اما هیچکس تابحال از خودش نپرسیده پس آن صدای گریهء ساکتی که همیشه لابلای خس خس درختان دره می پیچد از کجاست. چند نفری هم که شاید لابلای بی خیالی های هر روزی شان صدا را شنیده باشند فکر کرده اند شاید دختر چوپانی از کتکهای شبانه پدر یا شوهرش گله به کوهستان می برد. اما من برایت می گویم. این صدای هیچ گریهء آشنایی نیست که تو با دردهای معمولی آدمها اشتباه بگیریش. آنجا، بالاتر از رودخانه، فرشتهء مه آلود را می بینی که ساکت لابلای تاب بازی های آبشار دائم به خودش میپیچد و دائم به پرنده ها پیغام میدهد که من اینجا اسیر سرما شده ام. هی قاصدکها را از زمین بر می دارد و آرزوگونه آنها را در هوا فوت می کند که برو و خورشید را برای من صدا کن. بگو که من اینجا لابلای سرمای رودخانه مه آلود شده ام و گرمای تو را می خواهم برای بلند شدن و پرواز کردن...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
تگ ها : لطافت


زمان

این هم از مزایای حیات است، خیلی جاها انگار شجاعت به هیچ دردی نمی خورد. خیلی جاها توانایی اثر چندانی ندارد. انگار که همه تعاریف به جز نسبی بودن یک معیار تعارفی بودن و وقت داشتنی بودن هم باید داشته باشد.

نفرین این هفتهء ما متعلق است به زمان، همان که چنان اسیرمان کرده که جای چنگال بی رحمش رنگ زندگی گرفته. گاه از این همه بی رحمی خوشحال می شویم که «می گذرد» و گاه چنان حیران می شویم که «چه زود گذشت» و گاه چنان رنجور می شویم که «گذشت؟»...

آری دوست من. ما همه زندگانیم. اما با همه پیچیدگی و توانایی هایمان چقدر در برابر این زمان و دیوارهای آهنین آن شکننده ایم.

همه این شکایت ها شاید بی دلیل نباشد، اما نه به آن دلیل که تو فکر می کنی. ساعتهای زیادی خاطرات نفس گیری از روزهای زندگی کهنه جلوی چشمم می آیند و نفسم تنگ می شود و تصور می کنم اگر بار دیگری زندگی از آنجا عبور کند من چه خواهم کرد یا اگر بخواهم به کسی درسی بدهم که آنچه من در شطرنج زندگی آموختم و باختم را دوباره نبازد، چه باید بگویم؟ گاهی از رفتار آدمها دلگیر می شوم که چه آسان همه قوانین انصاف و انسانیت را ندیده می گیرند و حرفهایی می زنند که نه در ابعاد آنهاست و نه در مقیاس موقعیت آن لحظه. اما چقدر می توان در ذهن درگیر این آدمها شد و دائم حرفهایی را به آنها زد که گاهی حرفهایی که در پاسخ می شنوی بیشتر دلگیرت می کند. چه می شود گفت؟ باید به همین آسانی لبخندی بزنیم و همان حرفهای اول را هم نشنیده بگیریم و بگذریم. اینگونه شاید زندگی آسان تر بگذرد و موهای کمتری را بیهده سفید نکنیم برای این آدمهای بی ارزش. اما عجب زندگی را می توان نگذراند؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
تگ ها : این روزها


عشق حیات

قصه زندگی ما آدمها همیشه از نظر خودمان بسیار جذاب و زیبا است. اما عجیب است که با تمام منحصر به فردمان هیچوقت دوست نداریم مثل کس دیگری باشیم و همیشه دوست داریم تمام اشتباهات دیگران را با سرسختی هر چه تمامتر خودمان هم امتحان کنیم و طعم شکست های هزاربارهء این زندگی را دوباره بچشیم.

این فقط یک سوی زندگی ماست. سوی دیگر حسرت خوردن روی تمام اشتباهاتی است که هیچوقت برای مرتکب نشدنشان شک نکردیم. واماندگی مان از اینکه آب ندیدیم و تمام استعداد شناگریمان هدر رفت. پای قصه هر کدام از ما آدمهای این زمین که بنشینی انگار رو به آینه ای نشسته باشیم که تمام منظرهء جلو رویمان تنها تصویری از گذشته را می بینیم. آدمهایی که به ما بد کردند و ستمهایی که به ما رفت و هزار هزار فرصت که از دست دادیم. اما اگر از من بپرسی که مثلاً فردا آیا فرصت بهتری را خواهی جست؟ شک نکن که نمی دانم.

باز هم البته این فقط شاید کمی از کهنه داستانهای فراموش نشدنی این حیات کوتاه است.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها : زندگی


آبان - پنجم

گله نمی کنم. روزهای آدمهای زیادی را می شناسم که تلخ می گذرند، اما عجیب است که لبخندهایشان هنوز همانجاست. به نظرم بی رنگ می آید. گاهی از پشت سر که تماشایشان می کنم می بینم که چقدر دلتنگ اند اینها. اما باز انگار هر آدمی که می آید و می گذرد و گاهی شاید لبخندی و گاهی سلام و علیکی، هر کدام برایم درسی نیز می آورند.

از آدمها آموخته ام که باید ساکت بود، باید همیشه و هر جا لبخند زد و خسته نبود. باید دلی چون دریا داشت و ظاهری ساحلی. از آدمها، حتی آنها که پر از اخم و خسته اند و دل کوچکشان انگار حتی جا برای یک قاصدک هم ندارد یاد گرفته ام که نیازی به بیان دردها نیست، تو خود گویای آن هستی که در درونت هستی. چرا که آدمهای زیادی را دیده ام که می خندند و همه تحسینشان می کنند و آدمهای زیادی را می بینم که می گریند و هیچکس حتی به شماره نمیاردشان.

از حال بگذریم و به معنی برسیم. ساعتهایم سخت می گذرند: سریع و بی محصول. شده ام ماننده کشاورزی که نمی داند این خوشه را بچیند یا آن دانه را بکارد یا آن آفت را بگیرد. گیج و سردرگم. و زندگی چه آسان روحت را به بازی می گیرد... برایم کمی تفکر آرزو کنید.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها : زندگی


...

صبح را برایت تصویر می کنم. تو خود می دانی من چه می گویم. همان خنکی مستی که حتی در روزهای دیوانه کنندهء زندگی هم باز گاهی مانند مویرگهای باریک از دست رفته ای میان ماشینهای دودزده می توانی بیابی اش. سکوت سردی که میان همهء این آدمها سیلاب می زند برایمان عجیب است. شاید اما آنها هم مثل من و تو آواز آرام و گرمی را از خاطراتشان زیر لب زمزمه می کنند؟

روز را برایت ساز می زنم. آکاردئون نواز ناشی کوچهء پشت خانه مان را که یاد داری؟ همان که آهنگهای عاشقانه را جوری می زند که عاشق چاله های خیابان شوش جنوبی هم میشوی. خوب شاید من هم به همان ناشیگری باشم در سرودن خیلی از آوازها. اما هنوز چند نت از آن آواز محبوب را بیشتر یاد نگرفته ام.

یکی از همین روزها باز هم میان همین ساعتهای آفتابی و شاید خاک آلود، باز هم کنار باران و غروب با تو تنها باشم و تو بدانی ...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
تگ ها : زندگی


طعم زندگی

دوست من

ما را از زندگی چیز زیادی باقی نمانده که به آن حریص باشیم. باید که فکری کنیم برای تاثر هایی که نمی روند و حسرت هایی که دل سیاهمان را همچنان سنگین کرده اند. آغاز زندگی از آنجا بود که بلندی ها را شناختیم و از سختی های آنها نترسیدیم. پایان زندگی آنجا بود که طعم آسانی ها را شیرین شمردیم و تسلیم شدیم...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها : زندگی


bored to death

این جمله را جایی خواندم. ترجمه نکردم تا لذت خواندنش باقی بماند:

1- i dont wanna rush into something with her, that will be painfull later

2- so you are giving up all the passion to save a tear of tommorrow

1- i dont want to hurt her

2- but life is not about being safe. if you dont laugh and cry you are not living. the way you are living your life, your gravestone will say: "bored to death!"... thats it

تفسیرش از زندگی زیبا بود. زندگی برای ایمن بودن نیست. اگر خنده و گریه ای نباشد دیگر زنده نیستی. اگر دائم نگران اشکها و لبخندهایت باشی، روی سنگ قبرت می نویسند: «دلیل مرگ: بی حوصلگی».

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها : زندگی


 

شب دراز است. روده درازی ما نیز به شب ماننده است. سق سیاه، چشمان سرد و سخنان بیهده بس طولانی.

صبح ما کی می رسد؟ کی می شود که ما نیز چونان شما آدمیان عاقل شویم؟

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :


 

جاتون خالی رفتیم اشتراک اونترنت بخریم، ثبت نام کردیم با چه بند و بساطی. سه هفته معطلمون کردن. امروز که تماس گرفتیم میگن کسر مدارک داری! چون سند خونه قولنامه ایه مجاز به خرید اینترنت پر سرعت نیستین!!!

کف کردیم.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ ها : این روزها


تمنای بودن

اینجا هستم. ساکت. خسته از چیزهایی که شاید هیچوقت نباید باشند یا شاید همیشه همین بوده اند و نمی دانستم. نشسته ام به تماشا. گذر زمان را برخلاف همیشه قدر می دانم و خوشحالم که قافله عمر چنین سریع می گذرد. دیگر من فرو مانده را هیچ یارای رسیدن و دویدن نیست. من همانم که بودم یا شاید همانم که می خواستم باشم: آرام.

خسته ام. می نشینم. زندگی را به حال خود رها می کنم و به خود می نگرم. این منم. همان که روزها برای جوانه زدن تمنای بهار را می کشید و اینک دل را می بینی که از آغاز بذری پاییزی بود. دل را باید آراست. باید بهاری را از دل ساخت.

یک بار دیگر به خودم بر می گردم. یک بار دیگر به همهء زندگی فکر می کنم. یک بار دیگر به دلم می پردازم. آن را در همان ساحل داغ و تفتیدهء جنوبی همیشگی یک بار دیگر شستشو می دهم و از دریا کمک می خواهم تا من را بر این موهای سپید پیروز گرداند.

یک بار دیگر همه کتابهایی که نخوانده ام را از نو روی میز می چینم و هر ساعت را در حسرت خواندنشان می دوم تا شاید لحظه ای زودتر زنده بمانم.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
تگ ها : زندگی


 

هرگز باور نکن، که چرخ روزگار همیشه کام تو یک نفر را برآورد. همین چرخ که کام تو برآورد روز دیگر چنان بر تو بگردد که ندانی. باش تا چرخش روزگار را آن گونه ببینی که هرگز نمی دانستی...

روزها بسیار می گذرند و ماییم واماندگان هر روزی از آنچه باید می داشتیم و ندانستیم که خود بودیم آنکس که نعمت ها را بباد داد. روزها می گذرند و گرفتار علائق و سلایق روزانه و مادیات دنیایی شده ایم که چونان گوسفندی فربه هر روز پیشاپیش هر کداممان می دود، خود را چوپان ثروتمندی تصور می کنیم و چوب به دست در پی اش می دویم. لحظه های می گذرند و ما شعری می سراییم از «چه خورم صیف و چه پوشم شتا» و چه گرفتار پیلهء هر روزی ناتوانی را به دور روح نحیفمان می تابیم...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
تگ ها : زندگی


پند

گفت با من پنهان کاردانی تیز هوش
وز شما پنهان نشاید داشت راز می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
تگ ها : این روزها


 

تلخی ساعتهای گمشدگی را انگار می جویم. شاید این قلبم پاره می شود از درد. صدای تپشی که نمی ایستد و چشمهایم که انگار تنوره اشک می زند. این روزها چقدر دلتنگی ها عجیب شده اند. دلتنگی هایی نه از جنس من، نه از جنس هیچ چیز این دنیا. نه از جنس حتی تمام شاد بودنی های خیالی. تلخی بی حسابی است که موج می زند در رگهایم...

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
تگ ها : این روزها


هویجوری های سیاه سی

به دلیل افسردگی سیاسی ناشی از شکست انتخاباتی، بدین وسیله استعفای خود را از خس و خاشاک بودن اعلام نموده و من بعد به عنوان یکی از ایادی استکبار جهانی فعالیت خواهد نمود. وی همچنین اعلام کرد که دفتر شرکت خود را واقع در طبقه سوم یکی از مجتمع های بالای شهر که محل زندگی بسیار از زمین خواران است، تغییر کاربری داده و من بعد از این محل به عنوان تعویض روغنی بهره برداری خواهد نمود. گردش مالی این تعویض روغنی طبقه سوم کاملاً شفاف و در دفاتر شرکت مالیات کشور قابل مشاهده است. ضمناً خانهء لواسانات را هم از محل همین درآمد های مشروع خریداری نموده است.

امضا: رئیس جمهور آینده.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩
تگ ها : سیاسی


مرگ

روز مرگ آمار را به همه ملت ایران تسلیت می گویم.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳
تگ ها : سیاسی


بوق!

ای بابا. آدم چی بگه. بگیم بیست و سوم خرداد رحلت جانگداز کی بود؟ خوب البته تورم نقطه به نقطه خیلی آمار جالب انگیز ناکی می باشد، گرچه ما اصولاً درک سیاسی مان ارتباط غیر مستقیمی با اقتصادمان دارد. یعنی هر چه جیبمان خالی تر شود، بیشتر طرفدار قشر آسیب پذیر شده و بالعکس.

دنیا بدجوری گرده ببم. اونقدری که گاهی احساس می کنی پرگار رو از روی گردش روزگار اختراع کردن.

  
نویسنده : دایی ناصر اینا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠
تگ ها : چرت و پرت